مرتضى راوندى
207
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
معتقدات مردم يهوديان در آغاز امر يعنى در دوران بيابانگردى از اجنه ، و هوا مىترسيدند و سنگ ، چهارپا ، گوسفند و ارواح غارها را مىپرستيدند . هرگز از پرستش گاو ، گوسفند ، و بره غافل نبودند . حضرت موسى با تمام تلاش خود نتوانست عادت گوسالهء طلايى پرستيدن را از ميان قوم خود ريشهكن كند . در سفر خروج مىخوانيم كه موسى به كمك كاهنان ، سه هزار تن از اين بتپرستان را كشت . با گذشت زمان مفهوم « يهوه » تغيير كرد و به صورت خداى ملى درآمد و تا حدى شرك جاى خود را به وحدت سپرد . خداى يهود معصوم از خطا نبود ، ازجمله اشتباهات اين خدا آفرينش آدم و رضايت دادن به پادشاهى شاؤل بود كه براين اعمال پشيمان شد ولى فرصت گذشته بود . ديگر آنكه در اين خداگاهى علامت حرص ، خشم ، كجخلقى مشاهده مىشود . از مكر و حيله ابائى ندارد و خلاصه ، اين خدا از بسيارى جهات به انسان شباهت دارد . اين خدا مىگويد : « و رأفت مىكنم بر هركه رؤف هستم و رحمت خواهم كرد بر هركه رحيم هستم » يهوه با صلحوصفاى بيمعنى كارى ندارد و مىداند ارض موعود جز با شمشير بهدست نخواهد آمد . او خداى جنگ است و آنقدر سخت انتقام است كه مىخواهد همهء قوم يهود را به كيفر آنكه گوسالهء زرين را پرستيدهاند ، هلاك كند و موسى ناچار مىشود از وى بخواهد و مسألت كند تا جلو خود را بگيرد و از اينكار دست بردارد . موسى به يهوه مىگويد : « از شدت خشم برگرد و از اين قصد بدى به قوم خويش رجوع فرما ! » پس خدا از گفتهء خود برگشت . پسازآنكه قوم يهود از موسى نافرمانى كرد يهوه تصميم مىگيرد كه اين قوم را از كوچك و بزرگ از ميان بردارد ولى باز موسى رحمت وى را به يادش مىآورد و مىگويد : « نيك بينديشد كه مردم پس از اينكار دربارهء وى چه خواهند گفت . » از ملت خود آزمايشهاى بسيار سخت مىخواهد ؛ ازجمله از ابراهيم خواستار مىشود كه جگرگوشهء خود را قربانى كند . ابراهيم مانند موسى خداى خود را به جانب رحمت و بخشايش مىكشاند . ويل دورانت مىگويد : دين ، خود به خوبى مجسم مىسازد كه چگونه تكامل و تطور اخلاقى بشر مستلزم آن است كه در زمانهاى متوالى ، آدم در تصويرى كه از خداى خود مى - سازد تجديدنظر كند تا آن را با اين تطور اخلاق هماهنگ سازد . لعنتهايى كه يهوه در مقابل نافرمانى به ملت برگزيدهء خويش مىفرستد خود سرمشق لعنت و دشنام است و شايد همينها الهامبخش كسانى بوده است كه در محاكم تفتيش دينى اسپانيا حكم به سوزاندن كافران مىدادند ، يا اشخاصى مانند اسپينوزا را از جامعه طرد مىكردند . « 56 » يهوديان كمتر به زندگى ديگرى پس از مرگ اشاره مىكردند و در دين آنها هيچچيز دربارهء خلود آدمى نيامده و پاداش و مزد عبادت را در همين جهان مىدانستند . در آن زمان كه يهوديان اميد آقايى و سلطنت در اين سرزمين را از دست دادند به فكر جاودانى بودن روح افتادند و احتمال دارد كه اين انديشه را از ايرانيان يا مصريان گرفته باشند . از همين تطور
--> ( 56 ) . تاريخ تمدن ( كتاب اول - بخش اول ) ، پيشين ، ص 464 .